عبدالله مستوفى
490
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
گذشت و روزى كه باز ككها هجوم بيشترى به بدن حاجى بردند ، فراشى دنبال داروساز رفت ، مؤمن آمد ، جهت تأخير را گفت : « من دنبال ادويه و عقاقير نسخه ميرفتم و تركيب ادويه را بپسرم محول كرده بودم ، چه بايد كرد ؟ جوانند و كمتجربه . پسرك بعضى عقاقير را زيادتر از عقاقير ناياب مخلوط كرده و اندازه و مقدار ادويه از تناسب خارج شده بود . بايد آن را متناسب كنم ، پنجاه تومان هم تمام شده بود ، ميترسيدم اگر همين تركيب ناقص را حضور مبارك بياورم اثر خود را نبخشد . اگر بيست سى تومان ديگر بود كه اين نقص اصلاح ميشد ، ديگر معطلى نداشت ولى من خجالت مىكشيدم شرفياب شوم . كار اين جوانها عينا همان مثل معروف است كه : « يك جاهل سنگى بچاه مياندازد و صد تا عاقل نميتوانند آن را بيرون بياورند . من شب و روز بفكر آزارى كه از اين حيوان خبيث بوجود مبارك ميرسد بودم . منتهى بهر درى زدم پول گير نياوردم كه اين نقص را كه در واقع سبب آن خودم بودهام و ربطى بجناب صدارت پناهى نداشته است رفع كنم . فراش كه آمد ديدم چارهاى جز راستى و عرض صدق مطلب ندارم ، اين است كه شرفياب شده سبب تأخير را بعرض رساندم ، حالا هم يكى از دوستان من وعده كرده است اين سى تومان را براى من از جائى فكر كند ، تا دو روز ديگر حاضر خواهد شد ، كسرى دواها را تكميل كرده بحضور مبارك خواهم آورد . » حاجى ناظر را احضار كرده ، امر داد سى تومان ديگر به او بدهند . داروساز پول را گرفت و باز هم دنبال خيال خود رفت . اگر تا اينوقت هجوم ككها و پنجاه تومان اكثر حاجى را به ياد داروساز مى انداخت ، حالا ديگر سى تومان هم بر پنجاه تومان افزوده گشته و جناب حاجى هم واقعا در نتيجه گرفتن از اين هشتاد تومان پولى كه مايه رفته بيحوصله شده است . بخصوص كه فصل پائيز هم شروع شده و دورهء دوم زندگى كك رسيده و آنها هم هر روز از پاچهء تنبان گشاد حاجى بدرون لباس ميروند و بيداد ميكنند . يك فكر ديگر هم خاطر جناب صدارت پناهى را بزودتر رسيدن دارو محرك ميشد و آن اين بود كه عنقريب زمستان خواهد آمد و ككها طبعا از بين ميروند يا لا محاله كم ميشوند و امتحان دارو بسال ديگر محول خواهد شد . بهرحال يك ده بيست روزى هم دندان روى جگر گذاشت و تطاول و تعديات ككها را باميد برانداختن ريشهء آنها كه بنابرقول داروساز عنقريب صورت ميگرفت تحمل كرد . بالاخره مجددا فراش ديگرى سروقت داروساز رفت و جواب آورد كه دو روز ديگر با دارو شرفياب خواهد شد . روز مقرر داروساز در جلو و حمالى كه صندوق بسيار بزرگى بر دوش داشت ، از دنبال وارد منزل حاجى شدند و بكمك فراشها بار از دوش حمال پائين آمده و چند نفر پيشخدمت اطراف صندوق را گرفته ، با دواساز بمحضر حاجى بردند . جناب حاجى قلم را زمين گذاشته كارها را تعطيل كرد تا توصيف و طريقهء استعمال اين داروى معجزآسا را درست فراگيرد . صندوق را ميان اطاق ، زمين گذاشتند ، شارلاتان ما جلو آمده در صندوق را كه با قفل بزرگى بسته بود گشود و از مياى آن صندوق ديگرى كه با قفلى قدرى